تمام دغدغه ی آن سالها مخفی کردن پیراهن گِلی یا زانوی زخم برداشته از دوچرخه سواری بی دست بود.

تمام اضطراب کودکی ثلث سوم امتحانات بود و معدل بیست که از ما قهرمان های افسانه ای در کوچه و محله می ساخت‌.

زنجیر دوچرخه در رفته را با مهارتی مثال زدنی سر جایش می انداختیم و کوچه و محله را کشف می کردیم.

دکه ی رورنامه فروشی و لواشک های ترش با آدامس های ترقه ای.

نانوایی سنگکی و نانوایی بربری که همیشه چانه می زدیم سنگک چیز دیگریست!

ساندویچی کوچک محله و چیپس های دست سازش!

آخرین کاج بلند ،

انتهای خیابانی که به اتوبان می رسید مرز محله و حریم دوچرخه سواری مان بود.

آن روزها آخرین تکنولوژی جهان فیلم های میکرو و سِگا بود و ترس کودکی مان از تمام شدن تابستان

با تمام نشدن بازی ها در ایستگاه آخر تابستان روز به روز بیشتر میشد.

ماه سفر از راه رسیده بود.

سفری به خارج از محله ،

شاید یک جای دور...

جایی که کودکی هایمان را در یک شهریور داغ و آرام جا گذاشتیم




تاريخ : چهارشنبه 10 شهریور 1395 | 10:04 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید